تبليغاتX
بی قرار
وبلاگ اختصاصی شعر محمد ثابت همدانی

دوستان من به تماشای بهار آمده ام

بهر دیدار گل و سرو هزار آمده ام

تا پرستو خبر از مقدم نوروزی داد

جان به کف بر قدمش بهر نثار آمده ام

جشن نوروز نشانی ز نیاکان من است

افتخاری است کز این کهنه تبار آمده ام

نام ایرانی و ایران به ابد جاوید است

به دفاع از وطنم شیر شکار آمده ام

آریایی نسب و مکتب مولا هدفم

با چنین ایده و این هر دو شعار آمده ام

صبح نوروز و سر آغاز خلافت مولاست

بهر تبریک به درگاه به بار آمده ام

بلبلان نغمه زنان گرد عروسان چمن

من به این جمع پی دیدن یار آمده ام

جلوه ی یار چه بسیار بدیدم همه جا

لیک افسوس که بی توشه و بار آمده ام

دیرگاهی است منم خادم میخانه ی عشق

تا نگویند حریفان به چه کار آمده ام

من بر آنم که دگر ترک خم و می نکنم

با گرفتاری دنیا به کنار آمده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 20:26  توسط محمد ثابت | 

دایره ی عشق

­­­­­­تا دیده من بر گل رخسار تو افتاد

مفتون شد و شیدا و گرفتار تو افتاد

دیوانه شدم ‚ مست شدم ‚ جامه دریدم

هرکس که مرا دید خریدار تو افتاد

تقصیر دل غافل و هر جایی من بود

این سان سبب گرمی بازار تو افتاد

تنها نه من اینگونه گرفتار تو گشتم

هر جا که شدی خلق گرفتار تو افتاد

با هر که ز اوصاف تو تعریف نمودم

بر دل هوس و حسرت دیدار تو افتاد

هر جا که روی جمله به دنبال تو باشند

شیدایی من  علت آزار تو افتاد

ای کاش که رخساره ز اغیار بپوشی

این مشکل من هست که در کار تو افتاد

خلق اند به دنبال تو و من نگرانم

مقبول گر از عاشق بسیار تو افتاد

در دایره عشق تو من نقطه «ثابت»

نابودی من  در خط پرگار تو افتاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 22:55  توسط محمد ثابت | 

بی قرار

به یاد روی تو امشب دلم بهانه گرفت

بهانه  باز پی گریه ی شبانه گرفت

دوباره اتش عشقت به جان شرر افکند

دوباره تیر غمت قلب من نشانه گرفت

بیا بیا که دگر تاب انتظار نماند

بیا بیا که  مرا شور عاشقانه گرفت

گلی که بود مرا مایه نشاط و امید

خزان حادثه  و گردش زمانه گرفت

از ان زمان که برفتی و ترک من کردی

غمت به سینه ی سوزانم اشیانه گرفت

گمان مدار که  باور کنم جدایی را

که رنگ و بوی حضورت فضای خانه گرفت

متاع عشق تو سودا نمی کنم هرگز

که مرغ دل به هوای تو اب و دانه گرفت

بگو چگونه تحمل نمایم این غم را؟

که تار زلف تو دندانه های شانه گرفت

نیاز من شود افزون تو هر چه ناز کنی

امید وصل افق های بیکرانه گرفت

چه جرم داشته ((ثابت)) چنین به امر قضا

فلک سراسر عمرش به تازیانه گرفت

حقوق معنوی و مادی اشعاری که در این وبلاگ قرار می گیرد متعلق به محمد ثابت سراینده این اشعار می باشد. استفاده از انها با ذکر نام شاعر و منبع بلامانع است.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:27  توسط محمد ثابت | 
راست قامت و پر غرور از عشق می خواند. گرچه بزرگسال ولی جوان دل و ثابت و استوار خاطره از کسی می گفت که دل پر احساسش بهانه اش را گرفته بود. دستش می لرزید اما نه به لحاظ سنش که متولد ۱۲۹۹ است. بدین خاطر که مبادا نتوانسته باشد غزل عشق را تمام کند. وقار و متانت صفا و صمیمیت عشق وعلاقه از خصایل نیکوی اوست. چهره مهربانش بابا طاهر را در ذهن متبادر می کند. محمد ثابت به حق غزلسرایی برجسته است. برای این بزرگمرد غزل ارزوی سلامتی می کنیم و عاشقانه هایش را با هم می خوانیم. 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 14:51  توسط پونه قاسمی | 
سلام بر تو دوست عزیز

سعی می شود در این وبلاگ مطالب مفید و خواندنی منتشر شود.

حقوق معنوی و مادی اشعاری که در این وبلاگ قرار می گیرد متعلق به محمد ثابت سراینده این اشعار می باشد. استفاده از انها با ذکر نام شاعر و منبع بلامانع است. در غیر این صورت طبق قوانین رایانه ای جمهوری اسلامی ایران برخورد قانونی خواهد شد.

امید است اشعار و مطالب مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد. با گفتن نظرات خود ما را در بهبود مطالب یاری دهید.

با تشکر پونه قاسمی

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 14:23  توسط پونه قاسمی |